گوش هایم را میگیرم
چشم هایم را می بندم
لب هایم را باز نمیکنم و حرف نمیزنم
و
و فقط
منتظر میمانم
برای آمدن لحظه ای که کسی
با دستانی گرم شانه ام را لمس کند
و آرام بگوید تو تنها نیستی
من هستم
بهش میگم نمیخوای دستمو بگیری
هیچی نمیگه
میگم ببین چه سره
هیچی نمیگه
میگم ببین میلرزه
هیچی نمیگه
میگم دلم برات تنگ شده
این بار میگه
یادته بچه بودی
میگم نه
میگه میخواستی راه بری
میخواستی بری
گفتی دستمو بگیرو بلندم کن
منم دستتو گرفتم
بلند شدی
ولی بعد رفتی و منو فراموش کردی
ولی من همیشه مراقبت بودم که یه وقت نیوفتی و اگه افتادی بگیرمت
ولی تو میرفتی و میرفتی و میرفتی و به بالا نگاه میکردی و حرف میزدی
ولی هیچ وقت ندیدی که من پشتت بودم
گریم گرفت
برگشتمو گفتم خداجون خیلی دوست دارم
و برای آخرین بار گفت
میدونم
دستانم بوی گل میداد
که مرا به جرم چیدن گل دستگیر کردند
اما
هیچ وقت کسی نگفت
شاید
من گلی کاشته باشم
همیشه و از وقتی یادمه میگفتن 2*2 میشه 4 و میگفتن قانون ریاضی هیچ وقت تغییر نمیکنه
ولی میخوام قانون شکنی کنم
میخوام بگم 2*2 میشه 5 میخوام هر چی قانونه بشکنم
نمیخوام از قانونی پیروی کنم
میخوام تو تاریکی شب بگم که روزه
میخوام بگم این زمین نیست که داریم روش راه میریم و اینجا فضاس
حالا کی میتونه به من اثبات کنه که 2*2 میشه 4؟؟؟
صف اونقدر طویل و طولانی بود که با خودم گفتمم اگه بیخیال شم و برم خونه بهتره ولی ته دلم نمیذاشت که برم و دوست داشتم برای یک بار هم که شده به ندای درونم گوش بدمو استعدادی رو که تو این کار دارم به نمایش بزارم و با خودم میگفتم من این همه راه رو اومدم پس میتوونم
همه منتظر این بودن که برای مسابقه انتخاب بشن و وارد مرحله بعد بشن
چند دقیقه ای که اونجا بودم خیلی ها با ناراحتی خارج میشدن و خیلی هم با خوشحالی و البته بودن کسایی که با اینکه در مسابقه انتخاب نشدن ولی باز خوشحال بودن که میتونن استعدادشونو بیشتر پرورش بدن و تو سالهای آینده با آمادگی بیشتر وارد بشن
با نگرانی وارد شدم و بعد از تعدادی سوال و نشون دادن کارام به داورا با نظر مثبت اونها مواجه شدم
با خوشحالی بیرون رفتم و شروع به کشیدن نقشه برای آینده و برگزیده شدنم تو مسابقه کردم
نشسته بودیم که بهمون گفتن وارد سالن شماره 2 بشیم و خودمونو برای مرحله اول مسابقه آماده کنیم
همهخوشحال بودن از اینکه برای مسابقه انتخاب شده بودن
بعد از دقایقی کسی که نقش مجری رو داشت وارد سالن شد
مرحله اول و چگونگیه برقراری مسابقه رو بهمون شرح داد و زمانی هم برای ارائه کارامون بهمون داد و بدون اینکه به سوالی جواب بده خارج شد
بلافاصله بعد از رفتن مجری موج نگرانی بین اون همه شادی و خوشحالی بچه ها محو شد
هر کی دنبال یه طرح بود رفت
عده ای ناامید شدن برای اینکه شرایط یه کم سخت تر شده بود و عداه ای خوشحال به کارشون میرسیدن
و من باز به اون صدایی گوش میدادم که میگفت تو میتونی
مهلت برای ارائه کارها داشت به پایان میرسید و همه نگران بودن
بعد از تحویل کارا عده ای حذف شدن و باز عده ای موندن و من هم جزو کسانی بودم که به کارهام ایمان داشتمو موندم و نه کسایی که خودشونو باور نداشتن و رفتن
هم خوشحال بودیم و هم نگران خوشحال برای رفتن به مرحله بعد و نگران برای مرحله جدید
شرایط همینطور سخت تر و سخت تر میشد و ما تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که به توانایی ها و استعدادی که داشتیم ایمان داشته باشیم و بدون اینکه به ذهنمون اجازه بدیم به افکار منفی مبتلا بشه به کارمون برسیم
و در آخر کسی موند که لیاقت و استعدادشو داشتت درسته اول نشدم ولی تموم سعیم رو کردم و مطمئنم که سال آینده بهتر و قوی تر ظاهر میشم
این مسابقه یه مثال بود
زندگی هم همینه اگه اول راه نا امید بشی و به ته راه شک کنی کارت تمومه تنها باید به اون نتیجه ای که میخوای بهش برسی تمرکز کنی و فرعیات رو رها کنی
و فقط بگی من اومدم پس میتونم
از تموم بچه های که این مدت اومدنو نظر دادن ولی من نتونستم بهشون سر بزنم همینجا معذرت میخوام
من نتم یک مقدار مشکل داره برای همین نمیتونم بیام ب وباتونو بهتون سر بزنم ولی قول میدم که جبران کنم
در صورتی که با نگاه کردن به مسیری که در پیش داریم و میتونیم اونو به هر صورتی که بخوایم بسازیم بیشتر بهمون انگیزه برای ادامه راه میده نه اینکه بشینیم و برای اتفاقاتی که طی مسیر برامون رخ داده افسوس بخوریم
گاهی وقتا انگیزه زندگی و ادامه راه رو همین نگاه های کوتاه و گاه و بی گاه به گذشته ازمون میگیره و نمیذاره ته مسیرو که اونقدر با انگیزه و اراده فولادی ساختیم به درستی ببینیم
خیلی وقتا ساختن یه مقصد زیبا و اونجوری که دلمون میخواد مدت ها طول میکشه ولی خراب کردن به اندازه یه نیم نگاه و سست شدن بیشتر طول نمیکشه
قدم گذاشتن تو راه موفقیت و اینکه بخوای مثبت فکر کنی و به آینده امیدوار باشی خیلی راحته ولی به شرط اینکه تو راه سست نشی و بخوای تا آخر راه ادامه بدی و بدون اینکه دوباره سایه ناامیدی روی سرت سنگینی کنه
پس براحت ادامه بده چون چیزی برای از دست دادن نداری و اگه برگردی دوباره روز از نو روزی از نو
خیلی وقت بود دستم به نوشتن نمیرفت اینم خیلی تصادفی گفتمو گفتمو تایپ کردن
امیدوارم خوشتون بیاد
شادباشید و سبز
ولی نمیدونم چرا نمیشد و نمیتونستم
خیلی وقته که چیزی ننوشتم نمیدونم چرا قلمم راه نمیره این روزا
اینم وقتی داشتم میرفتم دانشگاه تو اتوبوس به ذهنم رسید و تو گوشیم یادداشتش کردم
راستی من عاشق سهراب سپهری هستم و نمیخواستم ازشون تقلید کنم یا جسارتی کنم منظورم شعر اهل کاشانم هست من فقط دلم میخواست یه همچین چیزی داشته باشم ولی اگه شما همچین حسی رو دارید بهم بگید تا حذفش کنم چون دوست ندارم
میخوام ادامش بدم پس راهنماییم کنید و نقاط ضعفمو بهم بگید تا بتونم بهتر ادامش بدم و حتی بهتر ویرایشش کنم
ممنون میشم
دخت ایرانم
زاده باران
قدم هایی بی مرز
افکاری بی حصار
نفس هایم به گرمیه خورشید
خانه ای اندازه قلب خدا
قلب من جای تپش های گرم عشق
و سرم جای سوال های حساب
قلمی سبزتر از برگ درخت
دست در دست طبیعت پابه پا با شبنم
میروم تا ته مهتاب و هم آغوشیه ماه
و چه خوب میفهمد گل مرداب ،غم تنهایی را
