X
تبلیغات
نبض زندگی

 
 



یکشنبه نوزدهم آذر 1391 |

تهی

 
 
چیزی به ذهنم نمیرسد

گوش هایم را میگیرم

چشم هایم را می بندم

لب هایم را باز نمیکنم و حرف نمیزنم

و

و فقط

منتظر میمانم

برای آمدن لحظه ای که کسی

با دستانی گرم شانه ام را لمس کند

و آرام بگوید تو تنها نیستی

من هستم



دوشنبه دهم بهمن 1390 |

میدونم

 
 
دستمو گرفتم رو به آسمون
بهش میگم نمیخوای دستمو بگیری
هیچی نمیگه
میگم ببین چه سره
هیچی نمیگه
میگم ببین  میلرزه
هیچی نمیگه
میگم دلم برات تنگ شده
این بار میگه
یادته بچه بودی
میگم نه
میگه میخواستی راه بری
میخواستی بری
گفتی دستمو بگیرو بلندم کن
منم دستتو گرفتم
بلند شدی
ولی بعد رفتی و منو فراموش کردی
ولی من همیشه مراقبت بودم که یه وقت نیوفتی و اگه افتادی بگیرمت
ولی تو میرفتی و میرفتی و میرفتی و به بالا نگاه میکردی  و حرف میزدی
ولی هیچ وقت ندیدی که من پشتت بودم
گریم گرفت
برگشتمو گفتم خداجون خیلی دوست دارم
و برای آخرین بار گفت
میدونم



سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 |

دستانم بوی گل میداد

که مرا به جرم چیدن گل دستگیر کردند

اما

هیچ وقت کسی نگفت

شاید

من گلی کاشته باشم



جمعه بیست و دوم مهر 1390 |

 
 

همیشه و از وقتی یادمه میگفتن 2*2 میشه 4 و میگفتن قانون ریاضی هیچ وقت تغییر نمیکنه

ولی میخوام قانون شکنی کنم

میخوام بگم 2*2 میشه 5 میخوام هر چی قانونه بشکنم

نمیخوام از قانونی پیروی کنم

میخوام تو تاریکی شب بگم که روزه

میخوام بگم این زمین نیست که داریم روش راه میریم و اینجا فضاس

حالا کی میتونه به من اثبات کنه که 2*2 میشه 4؟؟؟



دوشنبه یازدهم مهر 1390 |

صف اونقدر طویل و طولانی بود که با خودم گفتمم اگه بیخیال شم و برم خونه بهتره ولی ته دلم نمیذاشت که برم و دوست داشتم برای یک بار هم که شده به ندای درونم گوش بدمو استعدادی رو که تو این کار دارم به نمایش بزارم و با خودم میگفتم من این همه راه رو اومدم پس میتوونم

همه منتظر این بودن که برای مسابقه انتخاب بشن و وارد مرحله بعد بشن

چند دقیقه ای که اونجا بودم خیلی ها با ناراحتی خارج میشدن و خیلی هم با خوشحالی و البته بودن کسایی که با اینکه در مسابقه انتخاب نشدن ولی باز خوشحال بودن که میتونن استعدادشونو بیشتر پرورش بدن و تو سالهای آینده با آمادگی بیشتر وارد بشن

با نگرانی وارد شدم و بعد از تعدادی  سوال و نشون دادن کارام به داورا با نظر مثبت اونها مواجه شدم

با خوشحالی بیرون رفتم و شروع به کشیدن نقشه برای آینده و برگزیده شدنم تو مسابقه کردم

نشسته بودیم که بهمون گفتن وارد سالن شماره 2 بشیم و خودمونو برای مرحله اول مسابقه آماده کنیم

همهخوشحال بودن از اینکه برای مسابقه انتخاب شده بودن

بعد از دقایقی کسی که نقش مجری رو داشت وارد سالن شد

مرحله اول و چگونگیه برقراری مسابقه رو بهمون شرح داد و زمانی هم برای ارائه کارامون بهمون داد و بدون اینکه به سوالی جواب بده خارج شد

بلافاصله بعد از رفتن  مجری موج نگرانی بین اون همه شادی و خوشحالی بچه ها محو شد

هر کی دنبال یه طرح بود رفت

عده ای ناامید شدن برای اینکه شرایط یه کم سخت تر شده بود و عداه ای خوشحال  به کارشون میرسیدن

و من باز به اون صدایی گوش میدادم که میگفت تو میتونی

مهلت برای ارائه کارها داشت به پایان میرسید و همه نگران بودن

بعد از تحویل کارا عده ای حذف شدن و باز عده ای موندن و من هم جزو کسانی بودم که به کارهام ایمان داشتمو موندم و نه کسایی که خودشونو باور نداشتن و رفتن

هم خوشحال بودیم و هم نگران خوشحال برای رفتن به مرحله بعد و نگران برای مرحله جدید

شرایط همینطور سخت تر و سخت تر میشد و ما تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که به توانایی ها و استعدادی که داشتیم ایمان داشته باشیم و بدون اینکه به ذهنمون اجازه بدیم به افکار منفی مبتلا بشه به کارمون برسیم

و در آخر کسی موند که لیاقت و استعدادشو داشتت درسته اول نشدم ولی  تموم سعیم رو کردم و مطمئنم که سال آینده بهتر و قوی تر ظاهر میشم

این مسابقه یه مثال بود

زندگی هم همینه اگه اول راه نا امید بشی و به ته راه شک کنی کارت تمومه تنها باید به اون نتیجه ای که میخوای بهش برسی تمرکز کنی و فرعیات رو رها کنی

و فقط بگی من اومدم پس میتونم

 

 


از تموم بچه های که این مدت اومدنو نظر دادن ولی من نتونستم بهشون سر بزنم همینجا معذرت میخوام

من نتم  یک مقدار مشکل داره برای همین نمیتونم بیام ب وباتونو بهتون سر بزنم ولی قول میدم که جبران کنم




پنجشنبه ششم مرداد 1390 |
گاهی وقتا وقتی دنبال گره توی یه کلاف سردرگم میگردیم نه تنها اون گره رو باز نمیکنیم بلکه گره های متعددی هم پشت اون گره ایجاد میکنیم چون دقیق دنبال اون گره نیستیم و اصلا منشا اون گره رو نمیدونیم که از کجاست و همش اطراف گره دنبال یه مشکل میگردیم در حالی که کار ما یه جای دیگه میلنگه و جا خوش کرده و ب ما میگه دیدی آخرشم نتونستی منو پیدا کنی ماها ددنبال اصل ماجرا و اصل قضیه نیستیم و خودمونو با حاشیه های موضوع اصلی سرگرم میکنیم و دنبال جواب هایی برای سوالمون هستیم که اثلا هیچ ربطی ب موضوع صلی نداره و همچنین سوالهایی رو برای جوابمون طرح میکنیم که برای خودش میشه داستان 1001 شب دنبال این میگردیم ک چرا به شب مبگن و شب و به روز میگن روز چرا ماها وقتی خورشید غروب میکنه میگیم غروب کرد به جای اینکه بگیم طلوع کرد و  خیلی چراهای دیگه ماها عادت داریم لقمه رو دور  سرمون بچرخونیم و این یعنی فاجعه یعنی برای رسیدن به قله ای که قبلا فتح شده و براش یه راه صاف و هموار درست کردن ما بگیم نه ما میخوایم از راه خود کوه و ناهموار بریم اینجوری بهتره ذهن ما مثل یه بچه ای هست که تازه چهاردست و پا راه میره اگه ین بچه رو رها کنی معلوم نیست چه بلایی سر خودش بیاره و از کجاها سر دربیاره پس باید یکی کنترلش کنه و مسیر درستو بهش نشون بده برای رسیددن به مقصدی که در نظر داریم نیاز نیست حتما سخت ترین راه رو انتخاب کنیم و ذهنمونو درگیر مسائل حاشیه ای بکنیم گاهی وقتا برای رسیدن به مقصد تونل های مارپیچ فقط یه مسیر مستقیم و ما دور تا دورشو برای رسیدن مقصد بیهوده میریم

جمعه ششم خرداد 1390 |
نگاه کردن به مسیری که طی کردیم درسته که بهمون آرامش میده که چقدر خوب که ما این همه راهو بدون مشکل طی کردیم و الان به این نقطه رسیدیم ولی گاهی اوقات این نگاه کردن ها هیچ سودی بجز نا امیدی و انرزی منفی برای ما نداره

در صورتی که با نگاه کردن به مسیری که در پیش داریم و میتونیم اونو به هر صورتی که بخوایم بسازیم بیشتر بهمون انگیزه برای ادامه راه میده نه اینکه بشینیم و برای اتفاقاتی که طی مسیر برامون رخ داده افسوس بخوریم

گاهی وقتا انگیزه زندگی و ادامه راه رو همین نگاه های کوتاه و گاه و بی گاه به گذشته ازمون میگیره و نمیذاره ته مسیرو که اونقدر با انگیزه و اراده فولادی ساختیم به درستی ببینیم

خیلی وقتا ساختن یه مقصد زیبا و اونجوری که دلمون میخواد مدت ها طول میکشه ولی خراب کردن به اندازه یه نیم نگاه و سست شدن بیشتر طول نمیکشه

قدم گذاشتن تو راه  موفقیت و اینکه بخوای مثبت فکر کنی و به آینده امیدوار باشی خیلی راحته ولی به شرط اینکه تو راه سست نشی و بخوای تا آخر راه ادامه بدی و بدون اینکه دوباره سایه ناامیدی روی سرت سنگینی کنه

پس براحت ادامه بده چون چیزی برای از دست دادن نداری و اگه برگردی دوباره روز از نو روزی از نو


خیلی وقت بود دستم به نوشتن نمیرفت اینم خیلی تصادفی گفتمو گفتمو تایپ کردن

امیدوارم خوشتون بیاد

شادباشید و سبز



جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 |
یه چند وقتی بود که میخواستم یه همچین متنی رو بنویسم

ولی نمیدونم چرا نمیشد و نمیتونستم

خیلی وقته که چیزی ننوشتم نمیدونم چرا قلمم راه نمیره این روزا

اینم وقتی داشتم میرفتم دانشگاه تو اتوبوس به ذهنم رسید و تو گوشیم یادداشتش کردم

راستی من عاشق سهراب سپهری هستم و نمیخواستم ازشون تقلید کنم یا جسارتی کنم منظورم شعر اهل کاشانم هست من فقط دلم میخواست یه همچین چیزی داشته باشم ولی اگه شما همچین حسی رو دارید بهم بگید تا حذفش کنم چون دوست ندارم

میخوام ادامش بدم پس راهنماییم کنید و نقاط ضعفمو بهم بگید تا بتونم بهتر ادامش بدم و حتی بهتر ویرایشش کنم

ممنون میشم


دخت ایرانم

زاده باران

قدم هایی بی مرز

افکاری بی حصار

نفس هایم به گرمیه خورشید

خانه ای اندازه قلب خدا

قلب من جای تپش های گرم عشق

و سرم جای  سوال های  حساب

قلمی سبزتر از برگ درخت

دست در دست طبیعت پابه پا با شبنم

میروم تا ته مهتاب و هم آغوشیه ماه

و چه خوب میفهمد گل مرداب ،غم تنهایی  را



پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 |
دل نوشته حذف شد

دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

 

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ